عطر باران را تنفس کن! بوی اوست...

قایقی باید ساخت

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

پشت دریاها شهری است ؛
که در آن پنجره‌ها رو به تجلّی باز است!
بام‌ ها جای کبوترهایی است که به فوّاره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند؛ که به یک شعله... به یک خواب لطیف...
خاک ، موسیقی احساس تو را می‌شنود!
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریا شهری است ،
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.
پشت دریاها شهری است ...  قایقی باید ساخت ...  (سهراب سپهری)

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

از خاک

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شـاد شدیم

 

پایان سخن شنو که ما را چه رسید!

از خاک در آمدیم و بر بــــاد شدیم

 

خیام نیشابوری

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ره توشه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جز پیچ و تاب زلف تو ،  اندیشه ای نیست مرا

جز فکر تو کاری دگر؟ نه پیشه ای نیست مرا

 

از شوق دیدارت بدان دل را به دریا می زنم

با آن که جز عشقم به تو ره توشه ای نیست مرا

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

فانوس

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن... فـانوس دیگری نیست!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

دل آرام

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

سرباز که نه عمریست که سربار توام ؛ می دانم ...

در بند و گرفتار توام می دانم.

می چرخم و می گردم و می جویمت ؛

امّا ...

اندر خم یک کوچه ی دیدار توام می دانم ...

یک بار نشد تا بشود این دل رام ؛

من عاشق و دیوانه و بیمار توام می دانم!

نه جز تو کسی نیست پناهم باشد.

بر زخم دلم ، جز تو که مرهم باشد؟

من واله و حیران توام می دانی!

یک عمر پریشان توام می دانی!

دستی بکش از مهر به روی سر من ؛

من دست به دامان دعاهای توام می دانی!

یک سوره بخوان تا کمی آرام شوم.

من عاشق آن لحن دل آرام توام ؛ می دانی...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور جاودان

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دار و ندار دل را ، چَشم تو داده بر باد...

وای از تو و نگاهت! هر دم امان و فریاد!

 

دور از تو نیست یک دم این خاطر پریشان

هرگز مباد ای عشق! دل بی تو گردد آباد

 

از لحظه ای که کعبه مسجود عارفان شد

من در طواف عشقم ، حول وجود صــیّاد

 

ویرانه ای است این دل ؛ جانا تفقدی کن!

کز بندهای دنیا ، این بنده گــــــردد آزاد

 

گم کرده ام خودم را ؛ ای رَه نما کجایی؟!

یا ربّ نجاتمان ده! از نفس سست بنیاد...

 

می سوزد از نگاهت این جان نیمه ویران

در سرزمین این دل ؛ یاد تو کرده بیــداد

 

صبر از کفم ربوده شوق وصالت ای دوست!

جز نقش روی ماهت ، چیزی نمانده در یاد

 

ای عشق! پرده ها را از روی خود بیَفکن

در هر نوای سازم ، این شور جاودان باد!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

دریا دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جاری است هوایت به رگم چون باران

مهر تو چُـنان رود ، به دل هست روان

 

از روز ازل ، بر لب من نام تو هست

آگاهی و این عشق ز تو نیست نهان

 

من شهر به شهر در به در رد و نشانت بودم

این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان

 

گویند که این راه ، پر از تشویش است!

دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان

 

ای دوست! دلم گرچه پر از تاریکی ست...

راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!

 

گویند خطاپوشی و ...  دریاست دلت ای دلبر!

در عشق خودت غرقم کن! مرا ز من بازسِتان!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

چشم تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دار و ندار دل را ، چشم تو داده بر باد ...

وای از تو و نگاهتهر دم امان و فریاد!

 

دور از تو نیست یک دم این خاطر پریشان

هرگز مباد ای عشق! دل بی تو گردد آباد

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور شیرین

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

شیرین در درونش ، شوری به پاست امشب

فرهاد کوه کَن شد! سوری به پاست امشب

 

شاید صدای این دل از عشق پرده برداشت

فرهاد شرمگین شد! شیرین که تیشه برداشت

 

گــویند در ره عشق ، باید ز سَر گذر کرد!

باید گذشت و رد شد تا کوی او سفر کرد!

 

جان است گرچه شیرین ، عمر است گرچه زیبا

باید ز مرگ نوشید ...  چون شربتی گوارا ...

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن...! فانوس دیگری نیست!

 

ای ریسمان محکم! چنگی بزن دلم را

تا از نوای این ساز ، یابند منزلم را ...

 

بگذار تا صدایم پیچد درون این شهر

باکی ز مردنم نیست! از طعم تلخ این زهر ...

 

در راه عشق این بار ، فرهــــــــاد ها زیادند!

کز جانشان گذشتند ...  سر را به باد دادند!

 

سر را به دوست دادن ، پایان راه ما نیست!

آغاز عشق ورزی ، پایان ماجرا نیست ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

آسمان هشتم

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

بوی بهشت می دهی گویی زمینی نیستی!

تو آسمان هشتمی که بر زمین می ایستی!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

راز پنهان

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

آخـر شدم در این راه عاشق تر از زلیخا

پر دردتر ز شیرین ... مجنون ترم ز لیلا

 

پنهان شدم ز چشمت تا راز دل ندانی

"دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا"

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ای عشق

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای عشق! به این حال نزارم بنگر

با دیده ی دل به قلب زارم بنگر

 

یک عمر به جستجوی کویَت هستم

با شمع رُخَت به شام تارم بنگر

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

من او

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

از صبح ازل مست صبوحش هستم

تا شام ابد در پی کویش هستم

 

من در طلب آن مه رخ پنهانم !

من من نبُدم ؛ من همه اویش هستم

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

هرچه باداباد

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

مثل

کبریت کشیدن در باد ،

زندگی

دشوار است. 

من

خلاف جهت آب شنا کردن را ،

مثل یک معجزه

باور دارم!

آخرین دانه ی کبریتم را ،

می کشم در باد... هرچه باداباد...  (سهراب سپهری)

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

رد پا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

در قلب من جز رد پای تو عبوری نیست

وقتی نباشی نیستم جای صبوری نیست

 

صد بار پرسیدی و صد پاسخ شنیدی!

باور نکردی نازنینم عشق صوری نیست

 

من ماندم و این شعرهای خالی از آهنگ

باز آ ؛ سزای عاشقان فریاد دوری نیست

 

اینجا بدون تو هوا تاریک تاریک است

آهوی من! بی چشم تو در شهر نوری نیست

 

چون کوه بودم قبل تو ؛ مغرور و بی احساس

باز آ ؛ در این دریای غم ... دیگر غروری نیست

 

چون رود جاری می شود اشک از نگاه من

خالیست اینجا بعد تو دیگر حضوری نیست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

نام او

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

در شعرم

نه قافیه ها را جستجو کن ؛

نه به دنبال وزن و آهنگ باش!

در شعر من ،

فقط او را بجوی!

که اوست

آهنگ زندگی من ...

و قافیه ی تک تک لحظه هایم ...

و تنها نام اوست ؛

که به هر دو دنیایم وزن می دهد.  یا مَهدی!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مهربان ترین پدر

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای مهربان ترین پدر!

نگاهمان کن ...

فقط یک نگاهت کافیست ؛

تا

تمام دردهایمان را

برای همیشه

به دست فراموشی بسپاریم!

همیشه 

به همه گفته ام

دردی که 

تو درمانش کنی

دیگر هرگز باز نمی گردد ...  یا مَهدی!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان