عطر باران را تنفس کن! بوی اوست...

۳۷ مطلب توسط «فاطمه سادات بهشتیان» ثبت شده است

گم گشته

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

هم از توام گریزان هم در پی ات شتابان

هم سردی نگاه و هم داغ عشق سـوزان

 

این قلب پر تناقض ، گمراه کــرده ما را ...

هم چون مسافری که گم گشته در بیابان

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مکتب دوست

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای راه که بیراهه و بن بست شدی

با عقل علیه عشق هم دست شدی

 

منعم مکن از پیروی مکتب دوست

شاید تو هم از باده دل مست شدی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

به سوی تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

هر شب خیالم را می آرایم به بوی تو

پر می کشم در وادی رویا به سوی تو

 

من با تو عمری زندگی کردم در این عالم

نوشیده ام از شهد شیرین سبوی تو

 

هر شاعری در وصف چشمانت غزل دارد

من مانده ام در حسرت دیدار روی تو!

 

هر قدر می جویم تو را کم تر نشانی هست

همچون غزالی تیزپاست... آداب و خوی تو

 

هر سمت و سویی بنگرم تنها تو هستی تو

هر موج دریا جرعه ای ست، از موج موی تو

 

بی تاب دیدار توام ای ماه ِ پنهانم

شاید شبی راهی شوم ناگه به کوی تو

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ای دوست

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

اندوه لطیفی ست ؛  دلتنگی ات ای دوست

نزدیک به نابودی و دور از توام ای دوست

 

دریاب مرا ... بی تو پریشــــــان شده حالم

دریاب مرا با دم عیســـــائی ات ای دوست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

گرمی چای

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

گرمی چای تو را یاد من آورد رفیق ...

راستی کی ز سفر می آیی؟

بنشینیم لب آن پنجره ی رو به افق ؛

گل بگوییم و ... فراموش کنیم هر چه که هست!

آبی آب تو را یاد من آورد رفیق

دل من خواست که برگردیم باز به گذشته ... به زمانی بهتر ...

به همان دلهره ها ، به همان قهقهه ها ،

به فرار از مدرسه با تو! به قایم شدنم پشت درخت!

دل من سخت برایت تنگ است!

گرمی چای مرا یاد تو می اندازد ؛ راستی کی ز سفر می آیی؟

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مژده

((به نام خداوند مهربان))

 

خسته از تلخی هر حادثه ام می دانی

غم این دل شده یک مثنوی طولانی

 

مژده ای ده که به پایان رسد این تاریکی

تو که عمریست از احساس غزل می خوانی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شطرنج

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دور از توام ای دوست ، نزدیک به مردن

شــطرنج عجیبی ست و تو... در پی بردن

 

تسلیم نگاهت شده این شاه نگون بخت!

از تو ، چه دل انگیز شده شکست خوردن

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

پدر جان

((به نام خداوند مهربان))

 

دوستت دارم من از جان!

مثل سرسبزترین لحظه ی ایمان ...

از نگاهم گرچه پیداست ؛

باز گویم تا بدانی : دوستت دارم پدر جان!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مثل کوه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

مثل کوهـی پر صلابت بوده ای ؛ می دانم امّا ...

وای بر آن لحظه ای که غیر چاهی نیست محرم

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

وصف دریا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

به تو می نویسم ای زیباترین احساس قلبم

به تو می نویسم آری! به تو ای درمـان دردم

 

از تو می نویسم امشب از تو ای امیر ایمان

از تو که پیش ضریحت سفره ی دل باز کردم

 

یا علی! دستان من را محکم محکم نگه دار

بیم دارم از ره عشق ، قبل مقصد باز گردم

 

شاعری درمانده بودم بیت هایم نیمه ویران

تا که نامَت بهر این ابیات زخمی گشت مرهم

 

کاش من هم مثل یوسف داخل آن چاه بودم

گوش می دادم به غم های دل مــرد دو عالم

 

مثل کوهی پر صلابت بوده ای ؛ می دانم امّا

وای بر آن لحظه ای که غیر چاهی نیست محرم

 

از تو می نویسم امّا واژه هایم کم توان است!

عاجزم از وصف دریا... بین این ابیات مبهم...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

خدای خوبی ها

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

خدا جون سلام! خوبی؟

کاری نداشتم ؛

فقط می خواستم بگم خیلی دوستت دارم.

ولی نه بیشتر از اندازه ای که تو منو دوست داری.

چون تو منو خلق کردی ؛

و حد عشق خالق برای مخلوق قابل تصور و تجسم نیست.

می دونی؟

دلم می خواد یک تابلوی هنری زیبا بشم.

که تو با عشق نگاهم کنی ...

یعنی میشه؟؟؟ یعنی می تونم؟؟؟

شاید تو کمکم کنی ،

که بتونم رنگ های زشتی مثل کینه و حسادت رو پاک کنم.

و سرشار از عشق بشم. خالص و بی ریا ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ساحل دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای ساحل دل راه مقصد را نشانم ده

وز درد بی درمان بی دردی امانم ده

 

من کودکم خوب و بد خود را نمی دانم

هر آنچه خوبان راست از خوبی همانم ده

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

راز

((به نام خداوند مهربان))

 

من راز چه گویم به تو ای حضرت ماه؟

این دل ز تو واژه ای ندارد پنهان...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

حضرت ماه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این بار مرا از در این خانه مران

دستان مرا به دست دلدار رسان

 

از عقل برای من سخن هیچ مگو

از عشق بگو ، حدیث ایثار بخوان

 

از بی خبران با خبرم کن ای دوست

اسرار بگو... مرا ز اغیار مدان...

 

اسرار بگو... با من از آن یار بگو...

این بی خبری کاش بیابد پایان!

 

من راز چه گویم به تو ای حضرت ماه؟

این دل ز تو واژه ای ندارد پنهان...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

پناه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

چــطور میشه؟ ندیده عاشق شد و دل بست؟

به مرد تنهایی که سالهاست نبوده امّا هست!

 

چه دلبری برگزیده است آخر این دل زیرک!

چنین شاه دلربایی را که می دهد از دست؟

 

که می دهد از دست تو را؟ ای سلاله ی پاکی!

بیا که جهان در نبود تو سخت بی تاب است

 

نیامدی و ببین! حال این جهان خوش نیست!

نمی شود بدون تو از چنگ نا امیدی رَست...

 

چقدر گشتم و نیافتم تو را هرچه جستجو کردم

شنیده ام که تو هستی و چشم این جهان کور است!

 

که می دهد از دست تو را؟  ای پناه تنهایی!

فقط بیا که بدون تو بنیاد عدل ، بر باد است...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

سلام آقا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

سلامی از ته قلبم نثار بهترین آقا

همان آقا که گهگاهی صدایش می زنم بابا

 

همان مرد جوانی که جهانی مبتلایش شد

سلامت می کنم ای شاه! سلام آقا سلام آقا

 

دلم را هدیه آوردم و دیگر پس نمی گیرم

قبولش می کنی یا نه؟ دل دیوانه ی ما را

 

اگرچه تحفه ی درویش دلی مخروب و ویران است

طبیبی چون تو می خواهد! تو ای بابای خوبی ها

 

من از این شهر دلگیرم و از این مردمان خسته

ازت یک چیز می خواهم! مرا با خود ببر جانا ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مرد تنها

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

چــطور میشه؟ ندیده عاشق شد و دل بست؟

به مرد تنهایی که سالهاست نبوده امّا هست!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ماه رُخ

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

او رفت دلش با دل ما نیست که نیست

آن قلب ، دگر منزل ما نیست که نیست

 

گشتیم و چو او ماه رُخی یافت نشد...

جز او صنمی مرهم نازک دل ما نیست که نیست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

بی بار

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این بخت نگون با دل ما یار نبود ؛

او رفت! 

دلش به ما گرفتار نبود!

آن بذر که کاشتیم و با عشق درختش کردیم ،

ای دل تو مرا ببخش... پُربار نبود...

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

عشق

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

آنکه خدا خیرش را بخواهد ،

عشق حسین علیه السلام را به قلب او می اندازد.

 

امام جعفر صادق علیه السلام

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان