عطر باران را تنفس کن! بوی اوست...

۱۲ مطلب با موضوع «از خدای خوبی ها» ثبت شده است

مکتب دوست

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای راه که بیراهه و بن بست شدی

با عقل علیه عشق هم دست شدی

 

منعم مکن از پیروی مکتب دوست

شاید تو هم از باده دل مست شدی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

به سوی تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

هر شب خیالم را می آرایم به بوی تو

پر می کشم در وادی رویا به سوی تو

 

من با تو عمری زندگی کردم در این عالم

نوشیده ام از شهد شیرین سبوی تو

 

هر شاعری در وصف چشمانت غزل دارد

من مانده ام در حسرت دیدار روی تو!

 

هر قدر می جویم تو را کم تر نشانی هست

همچون غزالی تیزپاست... آداب و خوی تو

 

هر سمت و سویی بنگرم تنها تو هستی تو

هر موج دریا جرعه ای ست، از موج موی تو

 

بی تاب دیدار توام ای ماه ِ پنهانم

شاید شبی راهی شوم ناگه به کوی تو

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

خدای خوبی ها

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

خدا جون سلام! خوبی؟

کاری نداشتم ؛

فقط می خواستم بگم خیلی دوستت دارم.

ولی نه بیشتر از اندازه ای که تو منو دوست داری.

چون تو منو خلق کردی ؛

و حد عشق خالق برای مخلوق قابل تصور و تجسم نیست.

می دونی؟

دلم می خواد یک تابلوی هنری زیبا بشم.

که تو با عشق نگاهم کنی ...

یعنی میشه؟؟؟ یعنی می تونم؟؟؟

شاید تو کمکم کنی ،

که بتونم رنگ های زشتی مثل کینه و حسادت رو پاک کنم.

و سرشار از عشق بشم. خالص و بی ریا ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ساحل دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای ساحل دل راه مقصد را نشانم ده

وز درد بی درمان بی دردی امانم ده

 

من کودکم خوب و بد خود را نمی دانم

هر آنچه خوبان راست از خوبی همانم ده

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ره توشه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جز پیچ و تاب زلف تو ،  اندیشه ای نیست مرا

جز فکر تو کاری دگر؟ نه پیشه ای نیست مرا

 

از شوق دیدارت بدان دل را به دریا می زنم

با آن که جز عشقم به تو ره توشه ای نیست مرا

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

فانوس

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن... فـانوس دیگری نیست!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور جاودان

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دار و ندار دل را ، چَشم تو داده بر باد...

وای از تو و نگاهت! هر دم امان و فریاد!

 

دور از تو نیست یک دم این خاطر پریشان

هرگز مباد ای عشق! دل بی تو گردد آباد

 

از لحظه ای که کعبه مسجود عارفان شد

من در طواف عشقم ، حول وجود صــیّاد

 

ویرانه ای است این دل ؛ جانا تفقدی کن!

کز بندهای دنیا ، این بنده گــــــردد آزاد

 

گم کرده ام خودم را ؛ ای رَه نما کجایی؟!

یا ربّ نجاتمان ده! از نفس سست بنیاد...

 

می سوزد از نگاهت این جان نیمه ویران

در سرزمین این دل ؛ یاد تو کرده بیــداد

 

صبر از کفم ربوده شوق وصالت ای دوست!

جز نقش روی ماهت ، چیزی نمانده در یاد

 

ای عشق! پرده ها را از روی خود بیَفکن

در هر نوای سازم ، این شور جاودان باد!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

دریا دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جاری است هوایت به رگم چون باران

مهر تو چُـنان رود ، به دل هست روان

 

از روز ازل ، بر لب من نام تو هست

آگاهی و این عشق ز تو نیست نهان

 

من شهر به شهر در به در رد و نشانت بودم

این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان

 

گویند که این راه ، پر از تشویش است!

دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان

 

ای دوست! دلم گرچه پر از تاریکی ست...

راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!

 

گویند خطاپوشی و ...  دریاست دلت ای دلبر!

در عشق خودت غرقم کن! مرا ز من بازسِتان!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

چشم تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دار و ندار دل را ، چشم تو داده بر باد ...

وای از تو و نگاهتهر دم امان و فریاد!

 

دور از تو نیست یک دم این خاطر پریشان

هرگز مباد ای عشق! دل بی تو گردد آباد

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور شیرین

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

شیرین در درونش ، شوری به پاست امشب

فرهاد کوه کَن شد! سوری به پاست امشب

 

شاید صدای این دل از عشق پرده برداشت

فرهاد شرمگین شد! شیرین که تیشه برداشت

 

گــویند در ره عشق ، باید ز سَر گذر کرد!

باید گذشت و رد شد تا کوی او سفر کرد!

 

جان است گرچه شیرین ، عمر است گرچه زیبا

باید ز مرگ نوشید ...  چون شربتی گوارا ...

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن...! فانوس دیگری نیست!

 

ای ریسمان محکم! چنگی بزن دلم را

تا از نوای این ساز ، یابند منزلم را ...

 

بگذار تا صدایم پیچد درون این شهر

باکی ز مردنم نیست! از طعم تلخ این زهر ...

 

در راه عشق این بار ، فرهــــــــاد ها زیادند!

کز جانشان گذشتند ...  سر را به باد دادند!

 

سر را به دوست دادن ، پایان راه ما نیست!

آغاز عشق ورزی ، پایان ماجرا نیست ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ای عشق

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای عشق! به این حال نزارم بنگر

با دیده ی دل به قلب زارم بنگر

 

یک عمر به جستجوی کویَت هستم

با شمع رُخَت به شام تارم بنگر

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

من او

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

از صبح ازل مست صبوحش هستم

تا شام ابد در پی کویش هستم

 

من در طلب آن مه رخ پنهانم !

من من نبُدم ؛ من همه اویش هستم

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان