عطر باران را تنفس کن! بوی اوست...

۹ مطلب با موضوع «دفتری برای شعر های من :: دفتر مجنون تر از لیلا (مثنوی و غزل)» ثبت شده است

به سوی تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

هر شب خیالم را می آرایم به بوی تو

پر می کشم در وادی رویا به سوی تو

 

من با تو عمری زندگی کردم در این عالم

نوشیده ام از شهد شیرین سبوی تو

 

هر شاعری در وصف چشمانت غزل دارد

من مانده ام در حسرت دیدار روی تو!

 

هر قدر می جویم تو را کم تر نشانی هست

همچون غزالی تیزپاست... آداب و خوی تو

 

هر سمت و سویی بنگرم تنها تو هستی تو

هر موج دریا جرعه ای ست، از موج موی تو

 

بی تاب دیدار توام ای ماه ِ پنهانم

شاید شبی راهی شوم ناگه به کوی تو

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

وصف دریا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

به تو می نویسم ای زیباترین احساس قلبم

به تو می نویسم آری! به تو ای درمـان دردم

 

از تو می نویسم امشب از تو ای امیر ایمان

از تو که پیش ضریحت سفره ی دل باز کردم

 

یا علی! دستان من را محکم محکم نگه دار

بیم دارم از ره عشق ، قبل مقصد باز گردم

 

شاعری درمانده بودم بیت هایم نیمه ویران

تا که نامَت بهر این ابیات زخمی گشت مرهم

 

کاش من هم مثل یوسف داخل آن چاه بودم

گوش می دادم به غم های دل مــرد دو عالم

 

مثل کوهی پر صلابت بوده ای ؛ می دانم امّا

وای بر آن لحظه ای که غیر چاهی نیست محرم

 

از تو می نویسم امّا واژه هایم کم توان است!

عاجزم از وصف دریا... بین این ابیات مبهم...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

حضرت ماه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این بار مرا از در این خانه مران

دستان مرا به دست دلدار رسان

 

از عقل برای من سخن هیچ مگو

از عشق بگو ، حدیث ایثار بخوان

 

از بی خبران با خبرم کن ای دوست

اسرار بگو... مرا ز اغیار مدان...

 

اسرار بگو... با من از آن یار بگو...

این بی خبری کاش بیابد پایان!

 

من راز چه گویم به تو ای حضرت ماه؟

این دل ز تو واژه ای ندارد پنهان...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

پناه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

چــطور میشه؟ ندیده عاشق شد و دل بست؟

به مرد تنهایی که سالهاست نبوده امّا هست!

 

چه دلبری برگزیده است آخر این دل زیرک!

چنین شاه دلربایی را که می دهد از دست؟

 

که می دهد از دست تو را؟ ای سلاله ی پاکی!

بیا که جهان در نبود تو سخت بی تاب است

 

نیامدی و ببین! حال این جهان خوش نیست!

نمی شود بدون تو از چنگ نا امیدی رَست...

 

چقدر گشتم و نیافتم تو را هرچه جستجو کردم

شنیده ام که تو هستی و چشم این جهان کور است!

 

که می دهد از دست تو را؟  ای پناه تنهایی!

فقط بیا که بدون تو بنیاد عدل ، بر باد است...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

سلام آقا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

سلامی از ته قلبم نثار بهترین آقا

همان آقا که گهگاهی صدایش می زنم بابا

 

همان مرد جوانی که جهانی مبتلایش شد

سلامت می کنم ای شاه! سلام آقا سلام آقا

 

دلم را هدیه آوردم و دیگر پس نمی گیرم

قبولش می کنی یا نه؟ دل دیوانه ی ما را

 

اگرچه تحفه ی درویش دلی مخروب و ویران است

طبیبی چون تو می خواهد! تو ای بابای خوبی ها

 

من از این شهر دلگیرم و از این مردمان خسته

ازت یک چیز می خواهم! مرا با خود ببر جانا ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور جاودان

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

دار و ندار دل را ، چَشم تو داده بر باد...

وای از تو و نگاهت! هر دم امان و فریاد!

 

دور از تو نیست یک دم این خاطر پریشان

هرگز مباد ای عشق! دل بی تو گردد آباد

 

از لحظه ای که کعبه مسجود عارفان شد

من در طواف عشقم ، حول وجود صــیّاد

 

ویرانه ای است این دل ؛ جانا تفقدی کن!

کز بندهای دنیا ، این بنده گــــــردد آزاد

 

گم کرده ام خودم را ؛ ای رَه نما کجایی؟!

یا ربّ نجاتمان ده! از نفس سست بنیاد...

 

می سوزد از نگاهت این جان نیمه ویران

در سرزمین این دل ؛ یاد تو کرده بیــداد

 

صبر از کفم ربوده شوق وصالت ای دوست!

جز نقش روی ماهت ، چیزی نمانده در یاد

 

ای عشق! پرده ها را از روی خود بیَفکن

در هر نوای سازم ، این شور جاودان باد!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

دریا دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جاری است هوایت به رگم چون باران

مهر تو چُـنان رود ، به دل هست روان

 

از روز ازل ، بر لب من نام تو هست

آگاهی و این عشق ز تو نیست نهان

 

من شهر به شهر در به در رد و نشانت بودم

این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان

 

گویند که این راه ، پر از تشویش است!

دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان

 

ای دوست! دلم گرچه پر از تاریکی ست...

راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!

 

گویند خطاپوشی و ...  دریاست دلت ای دلبر!

در عشق خودت غرقم کن! مرا ز من بازسِتان!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

شور شیرین

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

شیرین در درونش ، شوری به پاست امشب

فرهاد کوه کَن شد! سوری به پاست امشب

 

شاید صدای این دل از عشق پرده برداشت

فرهاد شرمگین شد! شیرین که تیشه برداشت

 

گــویند در ره عشق ، باید ز سَر گذر کرد!

باید گذشت و رد شد تا کوی او سفر کرد!

 

جان است گرچه شیرین ، عمر است گرچه زیبا

باید ز مرگ نوشید ...  چون شربتی گوارا ...

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن...! فانوس دیگری نیست!

 

ای ریسمان محکم! چنگی بزن دلم را

تا از نوای این ساز ، یابند منزلم را ...

 

بگذار تا صدایم پیچد درون این شهر

باکی ز مردنم نیست! از طعم تلخ این زهر ...

 

در راه عشق این بار ، فرهــــــــاد ها زیادند!

کز جانشان گذشتند ...  سر را به باد دادند!

 

سر را به دوست دادن ، پایان راه ما نیست!

آغاز عشق ورزی ، پایان ماجرا نیست ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

رد پا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

در قلب من جز رد پای تو عبوری نیست

وقتی نباشی نیستم جای صبوری نیست

 

صد بار پرسیدی و صد پاسخ شنیدی!

باور نکردی نازنینم عشق صوری نیست

 

من ماندم و این شعرهای خالی از آهنگ

باز آ ؛ سزای عاشقان فریاد دوری نیست

 

اینجا بدون تو هوا تاریک تاریک است

آهوی من! بی چشم تو در شهر نوری نیست

 

چون کوه بودم قبل تو ؛ مغرور و بی احساس

باز آ ؛ در این دریای غم ... دیگر غروری نیست

 

چون رود جاری می شود اشک از نگاه من

خالیست اینجا بعد تو دیگر حضوری نیست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان