عطر باران را تنفس کن! بوی اوست...

۲۹ مطلب با موضوع «دفتری برای نوشته های من :: شعرهای مذهبی» ثبت شده است

شمس الشموس

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ذوب کن آهسته مـــرا ... سنگ دلم آب شود

تا سحر از فکر حــــــرم ، واله و بی خواب شود

 

تشنه ی دیدار توامشمس شموس آسمان!

  یک دم و یک لحظه مباد دل ز تو سیراب شود 

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

باران تویی

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

درد تویی درمان تویی آشفته ام سامان تویی

ابر تویی طوفان تویی خشکیده ام باران تویی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

باران

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

پیش اشک هایت سپر انداخته باران

شاید که تو را ، یاد سر انداخته باران

 

شش ماهه و تشنگی و گهواره ی خالی ...

امشب دل پُردرد تو را در خطر انداخته باران

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

کوه صبر

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

بارید به صحرا بغض این ابر شکست

از فکر غم تو کمر صبر شکست

 

وای از دلت ای عمّه چه صبری داری!

از درد تو بی عصا دل بحر شکست

 

طوفان سخن های تو مانند نداشت

از ترس تو پایه های آن قصر شکست

 

از مردم کوفه بیش از این ها دیدیم

آن روز که فرق پدر دهر شکست

 

از غفلت زاهدان جاهل فریاد...!

با سنگ ریا شیشه ی آن شهر شکست

 

آن روز حسین ، تشنه ی یاری بود

هر چند که کاسه ها سر نهر شکست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

خورشید

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این دل ز خیال تو دمی نیست رها

جز وصل تو بر درد دلم نیست دوا

 

من نیست شدم در تو و خورشید شدم

چون نیست شدن در ره تو نیست فنا

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مکتب دوست

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای راه که بیراهه و بن بست شدی

با عقل علیه عشق هم دست شدی

 

منعم مکن از پیروی مکتب دوست

شاید تو هم از باده دل مست شدی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

به سوی تو

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

هر شب خیالم را می آرایم به بوی تو

پر می کشم در وادی رویا به سوی تو

 

من با تو عمری زندگی کردم در این عالم

نوشیده ام از شهد شیرین سبوی تو

 

هر شاعری در وصف چشمانت غزل دارد

من مانده ام در حسرت دیدار روی تو!

 

هر قدر می جویم تو را کم تر نشانی هست

همچون غزالی تیزپاست... آداب و خوی تو

 

هر سمت و سویی بنگرم تنها تو هستی تو

هر موج دریا جرعه ای ست، از موج موی تو

 

بی تاب دیدار توام ای ماه ِ پنهانم

شاید شبی راهی شوم ناگه به کوی تو

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ای دوست

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

اندوه لطیفی ست ؛  دلتنگی ات ای دوست

نزدیک به نابودی و دور از توام ای دوست

 

دریاب مرا ... بی تو پریشــــــان شده حالم

دریاب مرا با دم عیســـــائی ات ای دوست

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مژده

((به نام خداوند مهربان))

 

خسته از تلخی هر حادثه ام می دانی

غم این دل شده یک مثنوی طولانی

 

مژده ای ده که به پایان رسد این تاریکی

تو که عمریست از احساس غزل می خوانی

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مثل کوه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

مثل کوهـی پر صلابت بوده ای ؛ می دانم امّا ...

وای بر آن لحظه ای که غیر چاهی نیست محرم

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

وصف دریا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

به تو می نویسم ای زیباترین احساس قلبم

به تو می نویسم آری! به تو ای درمـان دردم

 

از تو می نویسم امشب از تو ای امیر ایمان

از تو که پیش ضریحت سفره ی دل باز کردم

 

یا علی! دستان من را محکم محکم نگه دار

بیم دارم از ره عشق ، قبل مقصد باز گردم

 

شاعری درمانده بودم بیت هایم نیمه ویران

تا که نامَت بهر این ابیات زخمی گشت مرهم

 

کاش من هم مثل یوسف داخل آن چاه بودم

گوش می دادم به غم های دل مــرد دو عالم

 

مثل کوهی پر صلابت بوده ای ؛ می دانم امّا

وای بر آن لحظه ای که غیر چاهی نیست محرم

 

از تو می نویسم امّا واژه هایم کم توان است!

عاجزم از وصف دریا... بین این ابیات مبهم...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ساحل دل

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

ای ساحل دل راه مقصد را نشانم ده

وز درد بی درمان بی دردی امانم ده

 

من کودکم خوب و بد خود را نمی دانم

هر آنچه خوبان راست از خوبی همانم ده

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

راز

((به نام خداوند مهربان))

 

من راز چه گویم به تو ای حضرت ماه؟

این دل ز تو واژه ای ندارد پنهان...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

حضرت ماه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این بار مرا از در این خانه مران

دستان مرا به دست دلدار رسان

 

از عقل برای من سخن هیچ مگو

از عشق بگو ، حدیث ایثار بخوان

 

از بی خبران با خبرم کن ای دوست

اسرار بگو... مرا ز اغیار مدان...

 

اسرار بگو... با من از آن یار بگو...

این بی خبری کاش بیابد پایان!

 

من راز چه گویم به تو ای حضرت ماه؟

این دل ز تو واژه ای ندارد پنهان...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

پناه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

چــطور میشه؟ ندیده عاشق شد و دل بست؟

به مرد تنهایی که سالهاست نبوده امّا هست!

 

چه دلبری برگزیده است آخر این دل زیرک!

چنین شاه دلربایی را که می دهد از دست؟

 

که می دهد از دست تو را؟ ای سلاله ی پاکی!

بیا که جهان در نبود تو سخت بی تاب است

 

نیامدی و ببین! حال این جهان خوش نیست!

نمی شود بدون تو از چنگ نا امیدی رَست...

 

چقدر گشتم و نیافتم تو را هرچه جستجو کردم

شنیده ام که تو هستی و چشم این جهان کور است!

 

که می دهد از دست تو را؟  ای پناه تنهایی!

فقط بیا که بدون تو بنیاد عدل ، بر باد است...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

سلام آقا

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

سلامی از ته قلبم نثار بهترین آقا

همان آقا که گهگاهی صدایش می زنم بابا

 

همان مرد جوانی که جهانی مبتلایش شد

سلامت می کنم ای شاه! سلام آقا سلام آقا

 

دلم را هدیه آوردم و دیگر پس نمی گیرم

قبولش می کنی یا نه؟ دل دیوانه ی ما را

 

اگرچه تحفه ی درویش دلی مخروب و ویران است

طبیبی چون تو می خواهد! تو ای بابای خوبی ها

 

من از این شهر دلگیرم و از این مردمان خسته

ازت یک چیز می خواهم! مرا با خود ببر جانا ...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

مرد تنها

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

چــطور میشه؟ ندیده عاشق شد و دل بست؟

به مرد تنهایی که سالهاست نبوده امّا هست!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

ره توشه

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جز پیچ و تاب زلف تو ،  اندیشه ای نیست مرا

جز فکر تو کاری دگر؟ نه پیشه ای نیست مرا

 

از شوق دیدارت بدان دل را به دریا می زنم

با آن که جز عشقم به تو ره توشه ای نیست مرا

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

فانوس

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن... فـانوس دیگری نیست!

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان

دل آرام

((به نام خداوند زیبا سخن))

 

سرباز که نه عمریست که سربار توام ؛ می دانم ...

در بند و گرفتار توام می دانم.

می چرخم و می گردم و می جویمت ؛

امّا ...

اندر خم یک کوچه ی دیدار توام می دانم ...

یک بار نشد تا بشود این دل رام ؛

من عاشق و دیوانه و بیمار توام می دانم!

نه جز تو کسی نیست پناهم باشد.

بر زخم دلم ، جز تو که مرهم باشد؟

من واله و حیران توام می دانی!

یک عمر پریشان توام می دانی!

دستی بکش از مهر به روی سر من ؛

من دست به دامان دعاهای توام می دانی!

یک سوره بخوان تا کمی آرام شوم.

من عاشق آن لحن دل آرام توام ؛ می دانی...

 

 

 

 

فاطمه سادات بهشتیان