((به نام خداوند زیبا سخن))

 

جاری است هوایت به رگم چون باران

مهر تو چُـنان رود ، به دل هست روان

 

از روز ازل ، بر لب من نام تو هست

آگاهی و این عشق ز تو نیست نهان

 

من شهر به شهر در به در رد و نشانت بودم

این در به دری ، جز به لقای تو نیابد پایان

 

گویند که این راه ، پر از تشویش است!

دانم که پریشان دل من با تو می یابد سامان

 

ای دوست! دلم گرچه پر از تاریکی ست...

راز دل من را تو بپوشان و مگو با دگران!

 

گویند خطاپوشی و ...  دریاست دلت ای دلبر!

در عشق خودت غرقم کن! مرا ز من بازسِتان!