((به نام خداوند زیبا سخن))

 

گرمی چای تو را یاد من آورد رفیق ...

راستی کی ز سفر می آیی؟

بنشینیم لب آن پنجره ی رو به افق ؛

گل بگوییم و ... فراموش کنیم هر چه که هست!

آبی آب تو را یاد من آورد رفیق

دل من خواست که برگردیم باز به گذشته ... به زمانی بهتر ...

به همان دلهره ها ، به همان قهقهه ها ،

به فرار از مدرسه با تو! به قایم شدنم پشت درخت!

دل من سخت برایت تنگ است!

گرمی چای مرا یاد تو می اندازد ؛ راستی کی ز سفر می آیی؟