((به نام خداوند زیبا سخن))

 

شیرین در درونش ، شوری به پاست امشب

فرهاد کوه کَن شد! سوری به پاست امشب

 

شاید صدای این دل از عشق پرده برداشت

فرهاد شرمگین شد! شیرین که تیشه برداشت

 

گــویند در ره عشق ، باید ز سَر گذر کرد!

باید گذشت و رد شد تا کوی او سفر کرد!

 

جان است گرچه شیرین ، عمر است گرچه زیبا

باید ز مرگ نوشید ...  چون شربتی گوارا ...

 

این راه را به جز عشق ، گویند رهبری نیست!

جز عشق را رها کن...! فانوس دیگری نیست!

 

ای ریسمان محکم! چنگی بزن دلم را

تا از نوای این ساز ، یابند منزلم را ...

 

بگذار تا صدایم پیچد درون این شهر

باکی ز مردنم نیست! از طعم تلخ این زهر ...

 

در راه عشق این بار ، فرهــــــــاد ها زیادند!

کز جانشان گذشتند ...  سر را به باد دادند!

 

سر را به دوست دادن ، پایان راه ما نیست!

آغاز عشق ورزی ، پایان ماجرا نیست ...